یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

هنوز هســـت!

هنوز هســـت!

عشق واقعی را میگویم…

خیانت هست،دروغ هست، بازی با دل هم هست،

درست…!

ولی یه جایی گوشه ی پاک دلِ بعضیا،

به دور از گناه ها و بدی ها ..

هنوز هم هســت عشق واقعی

نوشته شده توسط مجتبی در 17:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

بهترین لحظه دنیا


یـﮧ موقعی هَست که هی اَز {خودتـــ} میپرسی

اونم دلش برآم {تـَنگ} میشــﮧ یآ نـَــﮧ ؟! ..

یا همینقد که دوسـِـش دآرَم {دوسَم دآره} یا {نـَــﮧ} ..

یا اصن بهم {فکر} میکنــﮧ یا نـﮧ ؟؟

یـﮧ دَفعـﮧ گوشیت {زَنگ} میخوره ..

وقتی {عَکسِشو} روی گوشـــیت میبینی ....

بـﮧ جَوآب {هَمــﮧ} سوآلآت میرِسـی ..

انگآر بهتَرین {لَحظــﮧ} دُنیآس

نوشته شده توسط مجتبی در 17:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

تا تو را بدست آورم

بـرای تصـاحبت نمـی جنگــم !
احاطــه ات نمی کنــم تــا مــال مــن شــوی!
بـا رقیـبان نمی جنگــم !
عشـــق تملـک نیـــست ، تعلــق اســـت!
ولـــی اگـر بیایــی و بمانـی،
بـــرای بــاتو ماندن، بادنـیا می جنگــم ...تا تو را بدست آورم
نوشته شده توسط مجتبی در 1:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

فقر عشق

ﭘﺴﺮ ﺩﻭﯾﯿﺪ ﺳﻤﺖﮔﻮﺷﯿﺶ ﮐﻪﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﭘﺴﺮ :
...ﺳﻼﻡ ﻋشقҐ
ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﺨﺪﺍ ﺩﻟﻢ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍ ﺻﺪﺍﺕ

ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩَﻭﻭﻡ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ﻗﻬﺮ ﺑﻤﻮﻧﯽ

ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺪﻭﻥِ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ :
ﺑﺒﯿﻦ ﺗﻮﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺮِ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡِ ﺷﻮﺧﯽﻫﺎﻣﻮﻥ ،ﺩﻭﺍﻫﺎﻣﻮﻥ ،ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻣﻮﻥص ،تاﺻﺒﺢﭘﺸﺖِ ﮔﻮﺷﯽ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺻﺪﻗﻪ ﺭﻓﺘﻨﺎﻣﻮﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ ﻭﺍﺳﻪﺯﻧﺪﮔﯽِ ﻣﺸﺘﺮﮐﻤﻮﻧﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﻭﻟﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﺣﺎﻻ ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞﻭ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﮕﻪ ﻧﻮﻥِ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ !!!!

ﭘﺴﺮ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺗﺎﺯـہ 21 ﺳﺎﻟﻤﻪ !

ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻤﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴتہ 21 ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﺗﺎﺯﻩ پورشـہ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢﻣﯿﺮﯾﻢ ﮐﯿﺶ ﻗﺮﺍﺭِ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺷﻮ ﺑﺨﺮﻩﺑﻌﺪﺑﯿﺎﺩﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻢ ﺑﺎ ﻫﻢﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽِ ﻣﺎﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﭘﺴﺮ : ﺍﻣﺎ . . ‏[ ﺑﻮﻕِ ﺍِﺷﻐﺎﻝ ‏]

ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺑﺎﺯ
ﺳﯿﮕﺎﺭﺷﻮ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ ﻭ ﺯﯾﺮِﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻼﻣﺘﯽِ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖﮐﺮﺩﻥِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ↻
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺮِ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻮ ﺑﻪﺁﺭﺯﻭﻡ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽِ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﻬﻢ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺩﯼﻋﺸﻖ ﻣﺎﻝ فقیرا نیـωـ✍
راـωـت میگـہ بچـہ فقیر را هوω عاشقے ڪردטּ خطاـωـت✖

نوشته شده توسط مجتبی در 1:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴

چشمــآنـت

نمیدآنــم چشمــآنـت بـآ مـن چـه میکـند!! وقــتی کــه نگـآهـم میکـنی .... دلـم چــنـآن از شیــطنت نگــآهت میـــلرزد که حــــــــس میکنـم چــــقد زیــبآست فــَــدا شدن برای چشـــم هـآیـی کـه تمـآم دنیآی مــــن است!!
نوشته شده توسط مجتبی در 12:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴

آرامش خیال

وقتی دستت تو دست عشقته و آروم یه فشار کوچیک به دستت میده
بی تفاوت ازین فشار رد نشیا
داره باهات حرف میزنه
میگه دوست داره
میگه هوات و داره
میگه حواست به من باشه
میگه حواسش بهت هس
میگه تنها نیستیا
این یعنی نهایت آرامش خیال
نوشته شده توسط مجتبی در 10:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ♥♥♥

ناخوش شده ام! درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو! ها؟ چه بگویم

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکِشد نام تو از زیر زبانم

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ♥♥♥
نوشته شده توسط مجتبی در 2:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴

کافی‌ست

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس می کشی
راه می روی
در آغوشم می گیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش

نوشته شده توسط مجتبی در 12:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴

رفــــــت . . .

نمی دانـــــــــــی چه درد سنگینـــــی ســــــت

بفهمی برای عشقت کافی نبودی کـــه . . .

رفــــــت . . .

خیانــــــــــت کـــــــــرد . . .

نوشته شده توسط مجتبی در 0:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴

اگر عاشقِ کسی دیگر شوم

اگر عاشقِ کسی دیگر شوم، دیگر همانند گذشته دلتنگ‌ات نمی‌شوم ! حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی‌کنم ، در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری‌ست ، چشمانم پُر نمی‌شود تقویم روزهایِ نیامدنت را هم دور انداخته‌ام . کمی خسته‌ام، کمی شکسته کمی هم نبودنت، مَرا تیره کرده است . اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفته‌ام ، و اگر كسی حالم را بپرسد، تنها می‌گویم خوبم ! اما مضطربم فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیون‌ها بار به حافظه‌ام سَر می‌زنم و نمی‌توانم چهره‌ات را به خاطر بیاورم، من را می‌ترساند ! دیگر آمدنت را انتظار نمی‌کشم حتی دیگر از خواسته‌ام برای آمدنت گذشته‌ام ، اینکه از حال و رُوزت باخبر باشم، دیگر برایم مهم نیست ! بعضی وقت‌ها به یادت می‌افتم با خود می‌گویم: به من چه؟ درد من برای من کافی‌ست ! آیا به نبودنت عادت کرده‌ام ؟ از خیالِ بودنت گذشته‌ام ؟ مضطربم اگر عاشق کسی دیگر شوم باور کن آن روز، تا عمر دارم ، تو را نخواهم بخشید !

نوشته شده توسط مجتبی در 0:49 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر