شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴

تمـام درد مـن ایـن اســــــــت !

روزهــا بی تـو می گـذرنــد...
و شب ها با تـو نمی گـذرنــد...
تمـام درد مـن ایـن اســــــــت !
نوشته شده توسط مجتبی در 16:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴

نگذارید کلمات هم از بین برود

استادی داشتیم که میگفت:
"دست بیمارهای در حال احتضار را توی دستتان بگیرید!"
میگفت: "جان، از دستها جریان پیدا میکند"!

قبل ترها، همدیگر را میدیدیم.
دست همدیگر را می گرفتیم.
هم را بغل میکردیم.

بعد تلفن آمد.

دستها همدیگر را گم کردند.
بغل ها هم همینطور.
همه چیز شد صدا.
هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
اما صدا را هنوز میشنیدیم.
حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
بعدتر، اس ام اس آمد.

صدا رفت.
همه چیز شد نوشتن.
ما مینوشتیم.
بوسه را مینوشتیم.
بغل را مینوشتیم.
گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...

مدتی بعد،صورتک ها و شکلک ها آمدند.

دیگر کمتر مینوشتیم.
بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم که مثلا داشت میگفت:
"هاگ(hug)" یا یک بوسه فرستاده بود.یا هر چیزی...

چندوقت پیش هم، یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد.

تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.

یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت......

همان موقع عضویتم را لغو کردم.

ما دست و نفس و بوسه و بغل را قبلا کشتیم.
ولی هنوز (کلمه) هست...

من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.

این آخرین چیز است...

✔✔ همین الان غرورت را بزار کنار
و اگه عزیزانت کنارت هست
دستش رو بگیر

و بگو: دوستت دارم

و اگه کنارت نیست
گوشی رو بردار
و بهش زنگ بزن

و بگو: دوستت دارم

فقط ۲ ثانیه زمان کافیست

نگذارید کلمات هم از بین برود.

نوشته شده توسط مجتبی در 13:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴

دلتنگتـــ بودم ...

 

نیامدن هـــزار بـهـانــه میخواستــــ و

آمـدن یکی ؛

دلتنگتـــ بودم ...

نوشته شده توسط مجتبی در 1:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴

عشقت باید تو بغلت باشه ...

 

عشقت باید تو بغلت باشه ...


محکم تو سینه خودت فشارش بدی ...

تا نفسش بند بیاد ...

جیغ بکشه ...

دور خودت بچرخی و بچرخونیش ...


این قدر بچرخی ... این قدر بچرخونی ...

تا سر هر دوتان گیج بره پهن شید رو زمین ...

بعد چشماتونو ببندید ...

دنیا دور سرتون بچرخه ... بچرخه ... بچرخه ...

بعد خوشحال باشی که چقدر زورتون زیاده ...

که تونستی دنیا به این بزرگی رو بچرخونین دو نفری ...
نوشته شده توسط مجتبی در 15:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم مهر ۱۳۹۴

بزن جامی

به وقت شب ، سحر میخانه خوش باد

برای رقــــــص دل پیمـــانه خوش باد

در آن بــــزمی كـه یاران جــــمع باشند

بزن جامی، جهـــــان مستانه خوش باد
نوشته شده توسط مجتبی در 22:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴

تا همیـشـــه عاشقتم دیـوونـه ی من ...

وقتی با یه حرصی میگم تو عزیزِ دلِ منی

یعنی جونم به جونت بسته ست ...

یعنی نباشی , خندم گریه ست و روزم شبه ...

یعنی , تا وقتــی ایـن نبض و ضربان این قلب مـیـزنه ؛

پـا بـه پـاتـَم ...

یعنـی
تا همیـشـــه عاشقتم دیـوونـه ی من ...

نوشته شده توسط مجتبی در 17:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴

شدم من

یک لحظه تو را دیدم و مجذوب شدم من
درجنگ غم عشق تو مغلوب شدم من

من فکر تو و یاد تو بودم همه ی عمر
افسوس که دل کندی و مغضوب شدم من

چشمان تو انگار نمیخواست که باشم
از سیل نگاه تو چه مخروب شدم من

تا کی به غم دوری تو صبر کنم من
اینجا که به هجران تو ایوب شدم من

باشد که خدا چاره کند کار دل ما
چون غرق تماشای تو محبوب شدم من
نوشته شده توسط مجتبی در 16:9 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴

همین . . .

نوشته شده توسط مجتبی در 16:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴

ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ

ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻮﭘﺮﯼ ﺩﻟﺖ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ....
ﺍﮔﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﭘﺎﺭﮎ، ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﺏ ﻧﺸﺪﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﺕ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﺭﯼ ...
ﺍﮔﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﭼﻮﺑﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﯼ ....
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ !!
ﺑﺸﯿﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﻟﺖ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﯼ....

نوشته شده توسط مجتبی در 15:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴

برای من

تو خوش باشی ، برای من
همین بد بودنم خوبه !!
نوشته شده توسط مجتبی در 0:55 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر