یکشنبه شانزدهم آذر 1393

فدایت میشوم ...

تو باشی و من
قدم به قدم فدایت میشوم
تو باشی
از لحظه های دلتنگی جلو میزنم
به تمام درهای بسته دهن کجی میکنم
دوست دارم تو باشی و من
نشانی ها را گم کنم
راه خانه هم ندانم
تا همه بفهمند
برای منه کم حواس
خانه آنجاست که تو باشی و من
قدم به قدم فدایت میشوم ...
نوشته شده توسط مجتبی در 1:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم آذر 1393

تــــ ـــــــــــو

 

فقــــط چـــند قـــدم مـــانده بـــود
بـــرسم بـــه تــــ ـــــــــــو
اگــــر ایـــن خـــواب لعـــنتی دیــشب ادامـــــه داشــــت . . .

نوشته شده توسط مجتبی در 1:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم آذر 1393

زندگــــی یعنی

 


یه زندگی ایده آل یعنی :

قبل اومدنش براش آرایش کنی

عطر بزنی

لباس نو تنت کنی

وقتی اومد بپری بغلش

بوسش کنی

دستتو دور گردنش بندازی

نگات کنه

نگاش کنی

بگه خانومم عاشقتم

بگی مرد من دیوونتم

با صدای مردونه تو بغلت بخنده

با ظرافت زنانه شیطونی کنی

وقتی جلو آینه وامیسته برات فیگور میگیره میگه عضله رو نگا

بخندی بگی تو قوی ترین مرد جهانی

از تو آینه چشمک بزنه بگه وروجک توهم خوشگل ترین دختر دنیایی

بیاد دنبالت فرار کنی

به زور بگیرتت

بلند بخندین

یهو آروم شین

یهو ساکت شه

تو گوشش بگی دوست دارم

تو گوشت بگه میمیرم نباشی

وقتی از حموم میای موهاتو خشک کنه

وقتی میخواد بره حموم تو ریششو بزنی

بگه آخه کوچولو تو رو چه به این کارا ، برو غذاتو بسوزون

لج کنی

نازتو بکشه

زندگــــی یعنی با تمام سختیاش خوشبخت باشی

به شرطی که ، اونی که باید باشه .. باشه ..

نوشته شده توسط مجتبی در 19:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم آذر 1393

خدا رو شکر

قهر بودیم ، در حال نماز خوندن بود ..
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون ورنشسته بودم
.
.
.
.
.
کتاب شعرش و برداشت و با یه لحنِ دلنشین شروع کرد به خوندن
ولی من باز باهاش قهر بودم …!!!
.
.
کتاب و گذاشت کنار ، بهم نگاه کرد و گفت :
“غزل تمام ، نمازش تمام ،دنیا مات ، سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد”
باز هم بهش نگاه نکردم …
.
.
.
.
اینبار پرسید : عاشقمی؟؟ سکوت کردم …
گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز …
بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”
.
.
.
.
.
.
.
دوباره با لبخند پرسید : عاشقمی مگه نه ؟؟؟
گفتم : نـــــــه
گفت : ” لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری ”
.
.
.
.
.
.
.
زدم زیرِ خنده … و رو بروش نشستم …
دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه …
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
خدا رو شکر که هستی …

نوشته شده توسط مجتبی در 17:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم آذر 1393

فرقی ندارد

فرقی ندارد
چه ساعت از شبانه روز باشد؛
صدایت را که می شنوم
خورشید در دلم طلوع میکند...!!!

نوشته شده توسط مجتبی در 16:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم آذر 1393

בوسـتـ❤ــت בارم

خــیــلــﮯ آرام و آهـسـتــﮧ مـــﮯ گــویــم :
בوسـتـ❤ــت בارم
صــבایـــم را مــﮯ شـنــوے (؟)
فــریاב نـمـــﮯ زنـــم چـــوטּ مــﮯ تـــرســم
مــرבم ایــטּ جــا رفــاقـــت
مــا را چـشــم بــزنــنــב(!)
نوشته شده توسط مجتبی در 1:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم آذر 1393

من باهاتم..

بعضی وقتا هست،
که دوست داری یکی کنارت باشه،
محکم بغلت کنها
بذاره اشک بریزی تا سبک بشی
بعد آروم تو گوشت بگه:
دیوونه چته؟!
من که باهاتم..
نوشته شده توسط مجتبی در 14:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم آذر 1393

پــــــــــــــــــــــــازل

 

زیـبـــــــــــــــــــــا تـــــــــــــــــــــــــــــــریـن پــــــــــــــــــــــــازل دنـــــــــــــــــــــــیـاســـــــــــت…
وقــــــــــــــــــــــتـی فـــــــــــــــــاصــــــــــــــــــلـه ی بـیــــــــــــــــن انـگـــــــــــــــــشـتـانــــــــم…
بــــــــــا انـگــــــشــــــــــــتـان ” تــــو ” پـــــــــــر مـیـشـود ...!!! ♥

نوشته شده توسط مجتبی در 15:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم آذر 1393

میخاستمت و نبودی ....

هوس کردم که توباشی

من باشم و ...

هیچ کس نباشد

آنگاه داغترین آغوش را از تنت

و شیرین ترین بوسه را از لبت ...

بیرون بکشم

به تلافی تمام روزهایی که

میخاستمت و نبودی ....

نوشته شده توسط مجتبی در 17:55 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم آذر 1393

چقدر دلمون هواشونو کرده ...

بعضیا رو فکر میکنیم تونستیم فراموش کنیم

اما وقتی تنهاییم توو سکوت شب ،

میبینیم که چقدر دلمون هواشونو کرده ...

نوشته شده توسط مجتبی در 18:3 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر