سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ♥♥♥

ناخوش شده ام! درد تو افتاده به جانم

باید چه بگویم به پرستار جوانم؟

باید چه بگویم؟ تو بگو! ها؟ چه بگویم

وقتی که ندارد خبر از درد نهانم؟

تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان

آن تب که گل انداخته بر گونه جانم

بیماری من عامل بیگانه ندارد

عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم

آخر چه کند با دل من علم پزشکی

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم

لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست

می ترسم اگر باز شود قفل دهانم

این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج

امشب بکِشد نام تو از زیر زبانم

می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ♥♥♥
نوشته شده توسط مجتبی در 2:11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴

کافی‌ست

همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس می کشی
راه می روی
در آغوشم می گیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی
یتیم نشده اند
کافی‌ست برای یک عمر آرامش

نوشته شده توسط مجتبی در 12:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴

رفــــــت . . .

نمی دانـــــــــــی چه درد سنگینـــــی ســــــت

بفهمی برای عشقت کافی نبودی کـــه . . .

رفــــــت . . .

خیانــــــــــت کـــــــــرد . . .

نوشته شده توسط مجتبی در 0:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴

اگر عاشقِ کسی دیگر شوم

اگر عاشقِ کسی دیگر شوم، دیگر همانند گذشته دلتنگ‌ات نمی‌شوم ! حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی‌کنم ، در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری‌ست ، چشمانم پُر نمی‌شود تقویم روزهایِ نیامدنت را هم دور انداخته‌ام . کمی خسته‌ام، کمی شکسته کمی هم نبودنت، مَرا تیره کرده است . اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفته‌ام ، و اگر كسی حالم را بپرسد، تنها می‌گویم خوبم ! اما مضطربم فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیون‌ها بار به حافظه‌ام سَر می‌زنم و نمی‌توانم چهره‌ات را به خاطر بیاورم، من را می‌ترساند ! دیگر آمدنت را انتظار نمی‌کشم حتی دیگر از خواسته‌ام برای آمدنت گذشته‌ام ، اینکه از حال و رُوزت باخبر باشم، دیگر برایم مهم نیست ! بعضی وقت‌ها به یادت می‌افتم با خود می‌گویم: به من چه؟ درد من برای من کافی‌ست ! آیا به نبودنت عادت کرده‌ام ؟ از خیالِ بودنت گذشته‌ام ؟ مضطربم اگر عاشق کسی دیگر شوم باور کن آن روز، تا عمر دارم ، تو را نخواهم بخشید !

نوشته شده توسط مجتبی در 0:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴

. . .

عشـــــق یــعنی حـتی اگـه بدونـــی نـمیخوادتــــــ
بدونــــی نمیشـــــه,امــا نتـــونی ترکــشی کنـــی . . .
نه خــــودشو , نه فکـــــرشو ...!

نوشته شده توسط مجتبی در 17:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴

خـنـدهـ هآی ِ شیرنیــش

 

عـآشـق اون لَـحظهـ هـآمـ

کــه بآهـیجـآـن بـرامـ یـه چیـــزی رو تَــعـریـفـ مـیـکنـه

انـقـــد میـوـن تَـعـریفـ کـردـن میخــنــده کــه مـن

حـواسمـ بـه هـیچـی از حـرفاش نـیست

جـز صــدآی ♥ خـنـدهـ هآی ِ شیرنیــش ♥

نوشته شده توسط مجتبی در 0:30 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴

مردها هم قلب دارند ...


آری مرد هم ناز میکند

وقتی دستهای عشقش را می گیرد

وقتی در آغوش تو آرام می گیرد

و در سکوت نفس های تو چشمهایش را می بندد

آری مرد هم ناز می کند

وقتی از درد هایش با تو می گوید

وقتی از رازهایش می گوید

وقتی تو را عاشقانه می پرستد

آری مردها هم قلب دارند ...
نوشته شده توسط مجتبی در 2:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴

افسوس!

افسوس ....

خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داری

همه چیز رو از سر راهت خط بزنی

بعد بفهمی

خودت تو لیستی بودی

که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده...

افسوس!

نوشته شده توسط مجتبی در 17:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴

سـیــاه مـشق

سـیــاه مـشق ِ پــشت ِ چــشـمـهـایــت ،
دسـت خـــط ِ کــیـست !
که بــوســیـدنــش ،
سـجــده ی واجــب دارد !

نوشته شده توسط مجتبی در 18:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳

دروغ میــگویـــی...!!!

دروغ میــگویـــی...!!!



که دلـــت به بـــودنم خـــوش است...



بـــود یا نبـــودم در رونـــد زنـــدگـــیت هیچ تـــاثیــــری ندارد...



تـــو قلــــبت بــــرای هـــمــه زد جــــز مـــــن...
نوشته شده توسط مجتبی در 1:23 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر