پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
خواستم دل بــکــنم. . .
نمی گویم نشد . . . اتفاقا شد!
من کـــنـــده شدم!!!
این روزها اما . . .
... بدون دل پرسه می زند بدنم. . . !
... گذشتن از کسی که روزی قرار بود
سهم تو از این زندگی باشد
کار ساده ای نیست
هست؟؟؟
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
...من تمام احساسم رو عــُــــــــ ــــ ـ ق میزنم....
غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام! لباسهایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی!
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد!
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست
عشـ ــــــــ ــــ ــق ..... .....باز هم ... عشـ ــق .....
...بیا شینش مال تو...
...من تمام احساسم رو عــُــــــــ ــــ ـ ق میزنم....
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست تو !!!
پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
د: اه... اصلا باهات قهرم.
پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟
د: آشتی، راستی... گفتی دلت چی شده بود؟
پ: دلم ...!؟ آها یه کم می پیچه...! از دیشب تا حالا .
د: ... واقعا که...!!!
پ: خوب چیه... نمیگم... مریضم اصلا... خوبه!؟
د: لوووووووس...
پ: ای بابا... ضعیفه! این نوبه اگه قهر کنی، دیگه نازکش نداری ها !
د: بازم گفتی این کلمه رو...!؟؟؟
پ: خوب تقصیر خودته...! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت می کنم... هی نقطه ضعف میدی دست من!
د: من از دست تو چی کار کنم...
پ: شکر خدا...! ، دلم هم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بود...؛ لیلی قرن بیست و یکم من!!!
د: چه دل قشنگی داری تو... چقدر به سادگی دلت حسودیم می شه.
پ: صفای وجودت خانوم .
د: می دونی! دلم تنگه... برای پیاده روی هامون...
برای سرک کشیدن توی مغازه های کتاب فروشی و ورق زدن کتابها...
برای بوی کاغذ نو...
برای شونه به شونه ات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه...
آخه هیچ زنی، که مردی مثل مرد من نداره!
پ: می دونم... میدونم... دل منم تنگه...
برای دیدن آسمون تو چشمای تو، برای بستنیهای شاتوتی که با هم می خوردیم...
برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم و من مردش بودم...!
د: یادته همیشه به من میگفتی «خاتون»؟
پ: آره... یادمه، آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!
د: ولی من که بور بودم!!!؟
پ: باشه... ، فرقی نمی کنه.
د: آخ چه روزهایی بودن... ، چقدر دلم هوای دستای مردونه ات رو کرده...
وقتی توی دستام گره می خوردن... مجنون من.
پ: ...
د: چت شد؟ چرا چیزی نمی گی ؟
پ: ......
د: نگاه کن ببینم...! منو نگاه کن...
پ: .........
د: الهی من بمیرم...، چشمات چرا نمناک شده... فدای تو بشم...
پ: خدا ن... (گریه)
د: چرا گریه می کنی...؟؟؟
پ: چرا نکنم...؟! ها!!!؟
د: گریه نکن... من دوست ندارم مرد من گریه کنه...
جلوی این همه آدم... بخند دیگه...، بخند... زود باش بخند.
پ: وقتی دستاتو کم دارم چه جوری بخندم... کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم ؟
د: بخند... وگرنه منم گریه می کنما .
پ: باشه... باشه... تسلیم. گریه نمی کنم... ولی نمی تونم بخندم
. د: آفرین ، حالا بگو برام کادوی ولنتاین چی خریدی؟
پ : تو که می دونی... من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد...
ولی امسال برات کادوی خوب آوردم
. د:چی...؟
زود باش بگو دیگه... آب از لب و لوچه ام آویزون شد
. پ: ...
د: باز دوباره ساکت شدی...!؟؟؟
پ: برات... کادددووو...(هق هق گریه)...
برایت یک دسته گل گلایل!،
یک شیشه گلاب!
و یک بغض طولانی آوردم...!
تک عروس گورستان!
پنج شنبه هادیگر بدون تو خیابونها صفایی ندارد...!
اینجا کنار خانه ی ابدیتت می نشینم و فاتحه می خوانم.
نه...
اشک و فاتحه
نه...
اشک و دلتنگی و فاتحه
نه..
. اشک و دلتنگی و فاتحه... و مرور خاطرات نه چندان دور.
.. امان... خاتون من!!!
تو خیلی وقته که..
. آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی من....
دیگر نگران قرصهای نخورده ام...
لباس اتو نکشیده ام
و
صورت پف کرده از بیخوابیم نباش...!
نگران خیره شدن مردم به اشکهای من هم نباش...!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...!
اما...
تو آرام بخواب...

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
چقدر سخته که...
چقدر سخته که بغض داشته باشی ،اما نخوای کسی بفهمه
چقدر سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی
چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری
چقدر سخته که روز تولدت ،همه بهت تبریک بگن بجز اونی که فکر می کنی
بخاطرش زنده ای
چقدر سخته که غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی بعد بفهمی که دوست نداره
چقدر سخته که همه چیز رو بخاطر یک نفر از دست بدی ، اما اون بگه نمی
خوامت
چقدر سخته که نباشه هیچ جائی برای آشتی بی وفاشه اونکه جونتو واسش
گذاشتی
چقدر سخته تو زمستون غم بشینه رو برفا می سوزونه گاهی قلب رو زهر تلخ
بعضی حرفا
چقدر سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونت هوساش وقتی تموم شد بگه
پیشت نمیمونه
چقدر سخته اون که می گفت واسه چشات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و
نگات نگیره
چقدر سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
چقدر سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی
ترسیده باشی
چقدر سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جور ازش جدا شی
چقدر سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه
سنگ صبورت
چقدر سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم
دنیا بودی
چقدر سخته یه شب واسه چیدن ستاره بری ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد
دوباره
چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام هرت رو ازت دزدیده و به
جاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت
بشی حس کنی که هنوز دوستش داری
چقدر سخته وقتی پشتت بهش دونه های اشک گونه های تورو خیس کنه اما
مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد دستت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه ی وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز
سلام نتونی بگی
چقدر سخته گل خودتو تو یه باغ دیگه ببینی هزار بار تو خودت بشکنی وآروم زیر
لب بگی:
گـ ُـ ـ ـلـ مـ ـ ـنـ باغـ ـ ـ ـچـ ـ ـ ـهـ نـ ـ ـ ـو مـ ـُ ـ ـبارکـ ـ ـ ـ
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
اینـ بـــار کــــه آمدیــــ
دستانتـــ را رویــــ قلبمـــ بـــگذار
تـــــا بفهمیــ اینــــ دلـ با دیدنـــــ تــو
نمی تپد ...میلـرزد
جمعه دوازدهم اسفند 1390
باقـــے نـــخواهـــد مــانــد . . .
دگــــر نـفـســــے بـــراے
مــانـــدن / در کـنـــار او / باقـــے نـــخواهـــد مــانــد . . . /.
✖
پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
سکوت.. سکوت..
رفت آن حس دیدار
شکست آن لحظه زیبا
سکوت،سکوت،سکوت
و تو ...
چه ساده گذشتی از این همه احساس
و من...
سکوت،سکوت،سکوت

سه شنبه نهم اسفند 1390
عــشــق قــربانی مــظلوم غــرور است هنــــوز...
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
عــشــق قــربانی مــظلوم غــرور است هنــــوز...


































